هیچکس مثل تو نبود
دنیارو رو کول میگیرم روزی صدفه میمیرم میکنم ستارهارو جلوی چشات میگیرم
یادش بخیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر چه ساده عاشق شدم چه ساده دلمو بهش دادم هنوز دیر نشده دلمو ازش پس میگیرم دلمو پس بدهههههههههههههههه نمیخوام پیش تو باشه برو گومشو دیگه دوستت ندارم تو یه ادمه خودخواه هستی اشتبا کردم که به تو بیبی گفتم بای بای چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و بجای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوسش داری. که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده. اما وقتی دیدیش هیچ چیزی بجز سلام نتونی بگی. گونه هات و خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری. و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لبت بگی گل من باغچه ی نو مبارک Hعاشقتم هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟ لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟ دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟ معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری... من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش دوستدار تو (ب.ش) لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟ ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن... لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد HHHHHHHHHHHHHHHHHHHHH برای ماندنش به خدا التماس کردم از خدا خواستم از حمایت ما رو بر نگرداند که من بی او هیچم نیمه شب ها برایش دعا کردم اه کشیدم ولی او رفت و خدا گریه هایم را نشنید و ندید و دعا هایم را نشنید و مورد اجابت قرار نداد و او را برد و ان زمان بود که من از همه و هر چه داشتم بریدم و های های گریستم و او رفت و من فقط ناظر رفتن او بودم رفتنی که هیچ امیدی به بازگشت ان ندارم ونخواهم داشت و امروز من او را برای همیشه از دست داده ام نه می توانم او را حس کنم و نه در آغوش بگیرم او رفت گر چه برایم همیشه ماندگار است بعدش ما چند نفر تقسیم کردن که تو کدوم گروهان بریم خوشبختانه ما چندتا دوست توی یک گروهان افتادیم نمیدونین چقدر خوشحال بودیم وقتی رفتیم به گروهان جدید داخل اسایشگاه که شدیم حال وهوای غریبی داشت هر چند نفرمون رفتی یه جا روی تخت نشستیم همینجور به سربازای قدیمی نگاه میکردیم اونام خوشحال بودن میزدنو میرقصیدن ما هم حالمون گرفته هییییییییی روزای اول خیلی سخت بودروز بعد گذاشتنمون نگهبان توی اون هوای سرد توی برجک از سرما یخ میزدی هرچه لباس گرم داشتیم می پوشیدیم ولی بازم سرد بود ۲ساعت نگهبان بودیم ۲ساعت اماده باش۲ساعت استراحت یه بار ۲ساعت اماده باش خوابم برده بود خواب دیدم اومدم خونه اسلحه هم دستمه همینجور داشتم با برادرم صبحت میکردم خشاب ازاسلحه افتاد همه ی فشنگاش ریخت که بیدار شدم به خشابم نگاه کردم باورتون نمیشه ۴از فشنگام نبود به هر که گفتم کی تیرای منو برداشته هیچی نگفتن اون شب تا صبح بیدار بودم هخرش فهمیدم پاس بخشمون برداشته بهم نمی داد میگفت برات یه گزارش مینویسم که سر پست خوابت برده بعد از ۲ماه که اموزشی تموم کردیم همه خوشحال بودیم انگار که سربازی دیگه تموم شد بهمون گفتن همه بیان یه جا جمعشین میخوایم تقسیمتون کنیم که کی کجا بره خودشو معرفی کنه وقتی اسمارو میخوندند دل تو دلمون نبود بعضی ها تهران/زاهدان /شهر کرد کرمان/اونایی که افتاده بودن زاهدان بعضی میگفتن ما نمیریم زاهدان اخه زاهدان ...... اونایم که میرفتن زاهدان بیشتر شون اصفهانی بودن از دوستای خودم بهشون میگفتم مواظب خودتون باشین بهشون میگفتم زاهدا چه جوریه اونام یه اشک میریختن بچه ها بهم میگفتن چرا می ترسونیشون من میگفتم باید بدونن دارن کجامیرن حداقل مواظب خودشون باشن اونم تو نیرو انتظامی همیشه درگیری داره با اشرار شب اخر با مربیای اموزشیمون خداحافظی کردیم یکی از مربیا مون بود که همه ی بچه ها دوستش داشتن وقتی باهاش خداحفظی میکردیم همه ی بچه ها اشکاشون در اومد وقتی از هم جدا میشدیم نمیدونین چه حالی داشتیم همه بغض کرده بودیم فکر نمیکردیم اینجوری بهم وابسته باشیم همه رفتن منو چند نفر از دوستام موندیم تو همون پادگان
کاغذ سفید را هر چه قدر هم که تمیز و زیبا باشد
کسی قاب نمی گیرد ،
برای ماندگاری در ذهن ها باید
حرفی برای گفتن داشت.
به اشک
به آه
به لبخند
سوگند
به آسمان
به رود
به نسیم
به قطره قطره ی باران
قسم
من
نفسم
روحم
جسمم
از اوست
بهتر میداند
بهتر میشنود
بهتر می نویسد
سرنوشتی راکه مقدر اوست جای تامل چه سود
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی
چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک
چقدر سخته که گل آرزوهات رو تو باغ دیگری ببینی![]()
سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
H
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


ABOUT
